تبليغاتX
یادداشت های یک زندانی
یادداشت های یک زندانی



بد سلیقه – خوش سلیقه

 

 

ریاضیات در بطن زندگی ما جریان دارد. بارها شنیده ایم که قوانین عالم همه بر پایه ریاضیات است. گردش کرات، نیروی جاذبه، شکست نور در عوض شدن محیط، گردش چرخ اتوموبیل، افتادن گلدان، به طور خلاصه و ساده فیزیک مکانیک بر پایه قوانین و فرمولهای کشف شده ریاضی می گردد. فیزیک کوانتوم هم یه چیزی شبیه همینها فقط کمی سخت تر برای مثال زدن. ریاضیات حتی در قلمرویی فرمان می راند که خدا هم کاری به کارش ندارد. چه خدا بخواهد و چه نخواهد دو بعلاوه دو چهار می شود. ریاضیات حیطه ایست که انشا الله بردار نیست.

ریاضیات مبنای محاسبات است. اصلا محاسبه یعنی همون ریاضیات. اما منظور من از محاسبه در اینجا مقایسه است. چرا که برای مقایسه بین دو چیز ما از محاسبات و در نتیجه از ریاضیات کمک می گیریم. کمتر و بیشتر، بالاتر و پایینتر در واقع تعابیر ریاضی هستند که ما بز آنها برای بیان تفاوتهای دو چیز استفاده می کنیم. ( نظر مرحوم مطهری و فلاسفه قدیم در این مورد عکس است. آنها این تعابیر را در اصل فلسفی می دانستند به عبارت دیگر فلسفه را اولی بر ریاضیات می دیدند. البته تا جاییکه سواد من جواب می دهد ). و همینطور است کلماتی مانند شدید تر و کند تر، شدید تر و ملایم تر، کهنه و نو، کج و راست، سرد و داغ و .... ما اغلب برای مقایسه دو چیز از همین کلمات استفاده می کنیم. هر کس هم قبول نداشته باشد می تواند ادعایمان را اندازه بگیرد و صحت و سقمش را بسنجد. مشکلی هم نیست.

روشهای ارزیابی هم بر مبنای ریاضیات ساخته و طراحی شده اند. آنها که آشنایند ماتریس گولی، روش کاست بنفیت و روش تحلیل سلسله مراتبی روشهایی هستند که انسان را برای انتخاب میان یک از چند مسیر راهنمایی می کنند و همگی بر اساس فرمولهای منطق ریاضیات بنا شده اند. شاید بتوان این جمله را نتیجه گیری کرد که منطق انسان برای انتخاب نیز کاملا مبتنی بر ریاضیات است. – البته این عبارتی است که برادران واچوفسکی در ماتریکس می گویند و من قبولش دارم – فرآیندش هم زیاد پیچیده نیست. تشکیل شده است از یک سری معیار معین و شاخص تعریف شده و وزن و امتیازی که هر گزینه از این معیارها می آورد و گزینه برتر به عنوان راه برتر پیشنهاد می شود و منتخب می گردد.

ما با ریاضیات آب می خوریم. با ریاضیات گرم و سرد می شویم. با ریاضیات می خندیم و گریه می کنیم. با ریاضیات موشک به هوا می فرستیم و روی کره ماه قدم می زنیم. دنیای کامپیوتر هم با تمام عظمتش با 1و 0 و بعلاوه و تفریق ساخته شده است. حتی امروزه فکر کردن به اینها منجر به حیرت می شود ولی چیزی نیست که از کنترل و حوزه دانایی بشر خارج باشد. همه چیزش را می دانیم. مشکلی هم نیست. انسان دارد کار خودش را می کند. به قول و خیال خودش دارد گره از زلف یار باز می کند.

مشکل از اینجا شروع می شود که ما هنوز نمی دانیم. مشکل – شاید مشکل من- اینست که نمی دانیم چطور کیفیات را به ریاضی بنویسیم. البته سعی کردیم بعضی جاها نزدیک هم شدیم ولی هنوز نرسیدیم. هنوز نمی دانیم که طعم سیب را چطور می شود تعریف کرد. زیبایی سانتافه را چطور می شود نوشت. مشکاتیان را چطور می شود ثبت کرد. عشق را چگونه می شود سنجید. آیا باید سنجید؟ آیا باید مقایسه کرد این چیزها را؟ خیلی راحت می گویم که بله. آدمیزاد کرمش به چیزی بیفتد ول کنش نیست. کرم بشر تشنه، دانستن است. اینها همه حرفهای تکراری است. حرف – سوال - جدیدم این است که آیا "سرزمینی برای پیرمردها نیست" زیباتر است یا " خون به پا می شود " ؟ آیا " به همین سادگی " زیباتر است یا " درباره الی"؟ آیا " کیت وینسلت" زیباتراست یا "آنجلینا جولی"؟ یا حتی "قورمه سبزی" خوشمزه تر است یا "فسنجون" ؟ و چرا؟ و سوال اصلیتر این پست اینکه آیا می توان گفت که" به همین سادگی" زیباتر است از "درباره الی"؟ و چگونه؟ آیا تمام اینها با مطرح کردن "سلیقه" حل می شود؟ اینکه بگوییم سلیقه من می پسندد و سلیقه تو نمی پسندد سوال حل شده است؟ آیا مردی را به خاطر پوشیدن شلوار چین دار می توان مسخره کرد؟ آیا می توان کسی را به این خاطر که جومونگ می بیند بدسلیقه دانست؟ آیا به کسی که با این کاشی های چاپی دیوار نشیمنش را از عکس زنی در حال نواختن چنگ تزئین (؟) کند می توان خرده گرفت که تو بدسلیقه ای؟

یک جواب شیکی که می شود به این سوال داد "مد" است : بله آقا یه زمانی ماشینهای گنده مد شده بود. شورلت و کادیلاک هر کسی می دید انگشت به دهن می موند. یه زمانی هم شلوارای ساسون دار مد بود. هر کی ساسونش بیشتر بود و دمپاش گشاد تر بود باکلاس تر به حساب میومد. الان هم جومونگ مده. هر کس جومونگ نبینه از قافله عقبه. رنگ سال هم که چند سال پیش صورتی بود بعد نمی دونم قهوه ای شد چند وقتیه که سبز مده بگیر این دستبند سبز رو ....

حتی میشه با نظریات جدید علمی این قضیه رو مطرح کرد: بله عزیزم روان ناخودآگاه جمعی وقتی به سوی چیزی رغبت می کنه افراد بشری شاید بدون اینکه بدونه اون چیز رو زیبا می بینه. اون رو جذاب می بینه. ببینید در زمان قاجار زنهای چاق و ابرو پیوندی جذاب بودن. دامنها چین دار و بلند بوده. ولی الان دامنها آب رفته اصلا دیگه دامن مد نیست شلوار مده. دختر شلوار پوش جذاب تر به نظر میاد. ( مثلا ). می دونی که این نظریه روان ناخودآگاه جمعی که در اصل یک نظریه روانشناسیه ولی سازگاری عجیب و غریبی با نگرش هولوگرافیک داره. در واقع فیزیک و روانشناسی دست به دست هم می دن تا جواب این سوال رو بدن. در جامعه امروز عده ای هستن که ظرافت طراحی لامپهای عقب سوناتا میگیرتشون بعضیا هم از شکوه کمری نمی تونن چشم بپوشن. در عین حال زانتیا ماشینیه که با اینکه خیلی شبیه موش می مونه و خیلی زشته خیلی طرفدار داره. در کل بحث سلیقه چیزی نیست که فردی باشه. جمعیه. در واقع این تو نیستی که موی بلوند رو انتخاب می کنی بلکه روان جمعی که تو عضوشونی و از اونها تاثیر می پذیری با مکانیسمی هولوگرافیکانه (!) تو رو مجبور می کنه که بلوند رو انتخاب کنی.

این شیوه برخورد با سوال متن حتی برای سلایق خاص هم جوابگوست : ببین اینکه چرا مثلا افراد کمی هستند که از تلویزیون بیزارن یا از نفس عمیق شهبازی مست میشن یا با دوتار حاج قربان به خلسه می رن و خلاصه چیزهایی رو می پسندن که معمول نیست و همه کس نمی پسنده دو حالت دارن یا جو گیرن یا اینکه روان ناخودآگاه جمعیشون با جمع بقیه یکی نیست و از جای دیگه ای سرمشق می گیرن. اینا به خودشون می گن خواص می گن روشنفکر خوب جمع روشنفکرا و خواص روشون تاثیر می ذاره نه عوام.

اما این جواب برای من قانع کننده نیست. دوست دارم جور دیگه ای با قضیه برخورد کنم. نه اینکه سلیقه ام این جواب رو نپسنده. فکر می کنم جواب بهتری برایش داشته باشم.

 

سلیقه و تکامل

کم و بیش با نظریه تکامل آشنایی داریم. می دانیم که تکامل هنوز هم ادامه دارد و در طولانی مدت بشر مثل هر حیوان دیگری به گونه ای کامل تر و پایدار تر تبدیل می شود. وظیفه و تولیت این تکامل هم به عهده خود طبیعت است و با ابزار ژن. ژن هایی که درون تک تک موجودات زنده است و نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. نحوه انتخاب طبیعی هم مکانیسم آزمون و خطا دارد. رفتار شب پره ای را یادتان هست؟ طبیعت تصمیم می گیرد که کدام ژن با تغییراتی که کرده است حیوان پایدار تری را بوجود می آورد. این تغییرات هم در همه جا و همه چیز انسان به چشم می خورد. از رنگ پوست و چشم و میزان قد و حجم جمجمه و تراکم استخوان بگیر تا احتمال سکته مغزی یا آستانه ابراز خشونت یا حتی درک از دین و میزان اعتقاد به باورهای دینی. خوب سلیقه هم نوعی از رفتار است. دقیقتر بگویم سلیقه برند هر شخص در انتخاب میان دو یا چند چیز نسبتا مترادف است.

بیایید از طرف دیگر معادله را حل کنیم. اینجور سوالم را بپرسم که آیا افراد دارای سلایق متفاوت انحاء مختلفی برای زندگی دارند؟ خوب بله البته. زندگی کسی که سلیقه اش واقعا اخراجی های 2 را به عنوان فیلم – یک اثر هنری -بپسندد متفاوت است با کسی که آن را نپسندد. کسی که زندگی در منزل ویلایی را دوست داشته باشد با کسی که پنت هاوس یک برج را برای مسکن انتخاب کند – با فرض عدم محدودیت مالی – زندگی متفاوتی را طی می کند. حتی دریافتهای بدن از کسی که قورمه سبزی را به فسنجون ترجیح دهد متفاوت خواهد بود با کسی که خلاف این سلیقه را داشته باشد. دقت کنیک که فرض در این سوالها این است که برای این انتخاب ها دلایل منطقی وجود نداشته باشد. نتیجه اینکه سلایق مختلف انسانهای گوناگونی را بوجود خواهد آورد و انسانهای گوناگون فرزندان گوناگونی را به دنیا می آورند. در نهایت شاید اغراق آمیز به نظر بیاید ولی ممکن است طبیعت به این نتیجه برسد که افرادی که قورمه سبزی را بیشتر دوست دارند از لحاظ گونه ای، گونه مقاومتری را تحویل می دهند بنابراین سلیقه به عنوان یک ابزار کارش را به درستی انجام داده است. بشر پایدار، گونه مقاوم، و سیستم پیروز تر خواهد بود. ژن هایی که باعث می شوند انسانها قورمه سبزی را به فسنجون ترجیح بدن گسترش پیدا می کنن و فسنجون پسندها رفته رفته از دور خارج می شن.

 

سلیقه برتر

مد را می توان اینگونه تعریف کرد: گونه ای از سلیقه که عده زیادی از آن خوششان آمده و آن را برای خود انتخاب کرده اند. "مد" درون خودش" تعداد زیاد " را هم دارد. معمولا در مورد لباس و رنگ به کار می رود ولی می توان از آن در بقیه مواردی که به انتخاب های موازی مربوط می شود تیز بکار برد. بدون نگرانی از اغراق "پیروی از مد" را معادل "جوگیری" می دانم. کسی که از مد پیروی می کند معادل است با اینکه سلیقه اش را از دیگری می طلبد. همان حرکت گوسفندی خودمان. پیروی از رییس گوسفندها. اگر تصمیمش عوض شد خوب تصمیم ما هم عوض می شود. کسی هم یقه مان را نمی گیرد. همه همین کار را می کنند. پس مشکلی ندارد. در این میان همیشه گله گوسفندها نخاله هایی هم دارد. معادل این نخاله ها در جوامع انسانی میشود دسته هایی خاص که از عامه پیروی نمی کنند. می شود هنرمند. می شود شاعر. می شود روشنفکر. می شود درد کشیده. سلایق اینها هم متفاوت است. در انتخابهای موازی – نه به این دلیل که با عوام متفاوت باشد – انتخاب دیگری را بر می گزیند. اسم اینها را می گذاریم خواص. خواص سلیقه متفاوتی دارد. چیز دیگری را می پسندد. به مصداق تعریف سلیقه او هم دلیلی برای انتخابش نمی بیند. تعریف دیگری از صورتی دارد. زیبایی را طور دیگری می بیند. لذت را جور دیگری تعریف می کند و آرمانها و ارزشهای دیگری بر او مترتب است. اصلا چیز دیگری می فهمد. خوب یا بدش را کار ندارم. قضاوت ارزشی نمی کنم. فقط متفاوت است.

خوب نیاز به یادآوری نیست که خواص از لحاظ تعداد کم هستند. تاریخ هم این نکته را ثابت کرده است. همیشه کم بوده اند. اگر این عبارت را با مدخل تکوینی مان جمع ببندیم می شود نتیجه گرفت که طبیعت در طولانی مدت اجازه تولید مثل به خواص نمی دهد. خواص فرزندان ناخوانده طبیعت هستند. ماتریکس گریزند. بنابراین باید از دور حذف شوند. چون به پایداری بشر، قوت گونه و پیروزی سیستم کمکی نمی کنند که هیچ آن را ضربه پذیر تر و ناپایدارتر می کنند. خواص مثل معلولینند. معلولین بالفطره که همگی نتایج انتخاب های ژنهای خودخواه هستند. ژنهایی که در انتخاب خود دچار اشتباه (؟) شده اند. ژن اشتباه هم محکوم به نابودیست. خواص هم محکوم به نابودیست. حداقل یک نیرویی تعدادش را کم نگه می دارد. زیاد شدنش به نابودی سیستم می انجامد.

برگردیم به بحث خودمان. سلیقه محصول آزمون و خطای ژنهای انسان هستند. گرایش زیادی به ساختن ساختارهایی نظیر مد دارند و در نهایت نخاله هایشان را از دور خارج می کنند. حال آیا می شود گفت که سلیقه برتر داریم؟ یعنی اینکه آیا می شود در مورد سلیقه بحث ارزشی کرد؟ می شود گفت که سلیقه الف از سلیقه ب بهتر است؟ برای هر بحث ارزشی نیاز به یک مرجع است. باید اول این را پرسید که مرجع این سوال کجاست؟ مرجع بقای سیستم است؟ مرجع لذت است؟ مرجع خواص است؟ برای سایفر مرجع مشخص است. اما برای دیگر کسی باید مشخص کرد که نسبت به چه امری ارزش را می سنجد. اصالتش کدام است؟ اگر مرجع مشخص باشد می توان گفت که بله سلیقه الف بهتر است از سلیقه ب. اما اگر مرجع مشخص نباشد بحث کردن در مورد اینکه شلوار ساسون دار پوشیدن زشت است یا بدسلیقگیست کاملا بی فایده است. خودتان را اذیت نکنید. شما مختارید که صورتی باشید ولی نمی توانید کسی را ترغیب به صورتی بودن بکنید مگر اینکه در مورد مرجع به تفاهم برسید.

 

Perfume

فیلم عطر را دیده اید؟ اگر ندیده اید خلاصه اش این است که یک بنده خدایی می رود برای رسیدن به یک عطر ناب ده دختر را می کشد و عصاره بدن آنها را جمع می کند و ترکیب می کند و به مایعی می رسد که بویش هر کسی را دیوانه می کند. دیوانه نه از این دیوانه هایی که می گوییم ها! یک دیوانه و شیدای واقعی. استشمام این عطر باعث می شود که عاشق دختر کناریت بشوی و بدون ترس از چیزی همانجا در خیابان به وصالش برسی. کاری به تحلیل آثار زیبایی شناختی فیلم ندارم ولی قسمت آخر فیلم را خیلی دوست داشتم که وقتی حجم زیادی از این عطر را عده ای استنشاق کردند دیگر کار از معاشقه هم گذشت! دیدند هیچ جوری نمی توانند حسشان را ارضاء کنند منبع عطر را خوردند!

دیدن این فیلم یک چیز درونی را در من زنده کرد. یادم آمد که از درون اعتقاد داشتم به اینکه کیفیات برای خود نهایت دارند. و اصلا همین باعث شده بود که به اصالت ها فکر کنم و مقصد و ماوای امور بشری را بجویم. از همین مطلب استفاده می کنم و بدون هیچ پشتوانه علمی می گویم که در نظر من هر کیفیتی که با سلیقه سر و کار دارد یک نهایت دارد. مثلا یک دختر زیبا در نهایت وجود خواهد داشت که همگان را مفتون خود خواهد کرد. یک طعم خوشمزه وجود دارد که نمی توان دست از خوردنش کشید. یک مدل لباس وجود دارد که بر تن هر کسی برازنده خواهد بود. ...... و این همه سلایق مختلف در حال جستجو برای پیدا کردن آن هستند.

 

نکته انحرافی 1: می خواستم در این موضوع رجعت دوباره ای با قصه دوست داشتنی آفرینش بکنم. شیطان سلیقه آدم را تغییر داد. آدم سیب را خورد. در ضمن اینجا می توانید برداشت جالبی از این داستان همیشه زیبا ببینید. ربطی هم به این موضوع ندارد.

نکته انحرافی 2: این پست خیلی غیر علمی است. سوادم در زمینه تکامل و زیست شناسی مربوطش محدود می شود به یک دو کتابی که خواندم. خوب چیه؟ منم جوگیر شدم از خودم فرضیه در کردم! کلا این پست را در حد یک فرضیه خیلی خام قبول کنید. البته خوشحال می شوم کسی اشتباهات علمی ام را گوشزد کند.

نکته انحرافی 3: فکر می کنم حالا راحت تر می تونم بگم که چرا آنجلینای عزیزم زیباتر است از کیت وینسلت !

نکته انحرافی 4: می خواستم اینجا یک چیزی بگویم ترسیدم مصداق پاچه خواری به حساب بیاید. می روم سر جایش می گویم.

نکته انحرافی 5: روشن فکر عزیز تو نتیجه اشتباه طبیعت هستی. منتظر نباش که روزی عوام درکت کنند و تو را بالای سرشان ببرند. محکوم به نابودی هستی و ژنهای تو که روشنفکری را در تو بوجود آورده اند از کار خود پشیمان هستند. وجود تو به طبیعت یک راه دیگر "آدم نساختن" را یاد داده است.

نکته انحرافی 6: یک روش برخورد دیگر هم با قضیه سلیقه روش تاریخی است. اینکه تاریخ انسان را دسته بندی کنیم و انسان کلاسیک و رنسانس و گوتیک و اینها را با هم مقایسه کنی و سلایقشان را با هم مقایسه کنی و از آن نتیجه بگیری که انسان مدرن و پسا مدرن چگونه و چرا این چیزها را می پسندد.

نکته انحرافی 8: در یک دسته بندی غامضانه می توان سلیقه را از حیطه ریاضیات خارج دانست. سلیقه جاییست که معیار و شاخصی برای انتخاب وجود نداشته باشد.

نکته انحرافی 9: شنیدم جومونگ تموم شده است. این واقعه را به جامعه بشری تبریک می گویم.

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط سایفر |

حرکت احمقانه

 

دستهام می لرزن. همیشه تا می خواستن کار مهمی بکنن می لرزیدن. اینقدر می لرزیدن که تموم بدنم رو می لرزوندن. انگار که گریه کنم شونه هام می لرزیدن. بعضی وقتا می تونستم کنترلشون کنم ، خودم رو نگه دارم ؛ ولی خوب بعضی وقتا هم نمی شد. مثل الان ، مثل الان که بدنم داره می لرزه. فکر می کنم صورتم هم داره می لرزه. یک ارتعاش منزجر کننده هم برای من هم برای کسی که ببینتم.

 ***

کاش اون سوء تفاهم پیش نمیومد برام. یادمه اونروز هم می لرزیدم. آره چون کار مهمی می خواستم بکنم. می لرزیدم انگارکه گریه می کردم ولی مطمئنم که صورتم آروم بود. دستاشو گرفتم تو دستم. ارتعاش تموم شد همه چیز توی عالم ساکن شد. حتی مطمئنم که برای چند لحظه زمین هم وایساد. تشنه ام بود. نگاش کردم سرش رو تکیه داده بود به دستم که روی نیمکت بود و نگام می کرد. چشماش از روی این چشمم می پرید روی اون یکی ولی من مثل زمین و خورشید و دستام ساکن شده بودم. برای چند لحظه ای که دستش توی دستم بود تنها چیزی که حرکت می کرد چشمای اون بود. حرف می زد با چشماش حرف می زد می شنیدم حرفاشو و فکر می کردم که می فهمیدم چی می گه. اینا رو هم مطمئن بودم برای همین سرم رو حرکت دادم تا نزدیکتر بشه به سرش. چشماش رو بست..... زمین بعد از اینکه ما رو نگاه کرد خندید و به چرخیدن ادامه داد.

  ***

این ارتعاش همیشه از یه جایی تو استخونام شروع میشه. فکر می کنم استخونای سینه ام. یک شوربا تو شکمم راه می اندازه ، فشار خونم رو بالا می بره بعد به مغزم می زنه. اگه تنها باشم یه مشت از خاطراتم رو میاره جلو چشام در عرض یه ثانیه بعد که به خودم میام می بینم دارم می لرزم. جز یه بار هیچ وقت تو این مواقع خودم رو تو آینه ندیدم ولی فکر می کنم این لرزش تو صورتم دیده نمی شه فقط خودم سوزشی توی دماغم حس می کنم که به ریختن اشک منجر نمی شه یه جایی گیر می کنه که باعث می شه بیشتر بلرزم. انگار که دارم گریه می کنم . ولی صورتم آرومه مطمئنم که صورتم آرومه چون اگه نبود بهم می گفت. بهم می گفت یا ازم می پرسید که چرا می لرزم ولی نپرسید. شایدم دید ولی حواسش نبود؟ نه حواسش پیش من بود داشت تو چشام نگاه می کرد...

  *** 

شنیدم مورچه ها 3 دسته هستند یا ملکه یا کارگر یا سرباز. دیدیشون؟ معلومه که دیدیشون این چه سوال احمقانه ایه؟ آره ولی منظورم اینه که دقت کردی بهشون؟ رفتی تو بحرشون؟ دیدی همچین با سرعت دنبال همدیگه راه میافتن و بار می برن و ذخیره میکنن که انگار دنیا رو برای اونا آفریدن ! اگه این کارا رو نکنن دیگه خورشید در نمی آد ! دیگه دنیا به هم می ریزه ! ولی در واقع این کارا رو می کنن که زمستون ازش بخورن و زنده بمونن و سال بعد زیاد تر بشن و دوباره دنبال همدیگه راه بیافتن و بار ببرن و ... فکر می کنی اگه یکی از اون مورچه ها رو له کنی چه میشه؟ کردی این کارو؟ من خیلیاشون رو له کردم ولی هیچ تغییری تو رفتار بقیه ندیدم. این یعنی یک مورچه اهمیتی نداره؟ میشه گفت اینو؟ به هر حال صرفه نظر از حکمش اون مورچه ها مردن و خورشید فرداش هم درومد.

  ***

گوشه چشمام می سوزه. آب تا کمرم بالا اومده. یه مشت کاغذ که هنوز سفیدن - و خوب سفید هم باقی موندن-، یه خودکار بیک آبی که تهش رو جویدم، آخی گوشی نازم. فکر کنم این 14sms آخرش رو هزار بار خوندم، یه جا سیگاری که دیگه جا نداره، یه پاکت نصفه سیگار، هنوز سیگار دارم. یادآوری این برای لحظاتی شادم می کنه. یه فندک که بیچاره رنگ و روش رفته ولی یه کمی گاز داره هنوز. همدمم بود اسباب بازیم بود.عمر این هم سر رسیده.کارش رو کرد. انصافا درست هم کرد. کارش مهم هم بود. شک ندارم که می ره تو بهشت.

  ***

یکیشون رو از تو ورقه آلومینیومی در می آرم. می خواد در بره می افته تو آب. خیال می کنه می تونه در بره. ای بدبخت مگر دود بشی بری هوا ! چاره ای نداری جز دهان و حلق و مری و معده من! و تجزیه شدن و حل شدن و روده کوچیک و جذب خون و قلب و آه از اونجا به تمام بدن من به دور ترینشون حتی به انگشت کوچیکه پاهام که مثل این روزها، یک موجود مسخره ای بیش نیست.

  ***

چند وقته که گمش کردم. اکثرا پیشش بودم. یا اون پیش من بود. داشتم باهاش درد دل می کردم. چیزایی رو که ده هزار بار براش تعریف کرده بودم دوباره داشت می شنید. اعتراضی هم نداشت. زنگ sms بلند شد. رفتم ببینم کیه – البته می دونستم کیه - جوابشو بدم. وقتی برگشتم دیگه نبود. همین جا ها بود ها ! نمی دونم کجا رفت. دوست داشتم مثل گوشیم که بعضی وقتا گم می شه، هر چیزیم که گم می شه بهش زنگ بزنم تا بفهمم کجا گذاشتمش. ولی به اون که نمی شه زنگ زد. آخه موبایل نداره بدبخت! فراریه. بین خودمون بمونه ولی طلبکارا حکم جلبشو گرفتن. می دونستی اینو؟ آره به خدا ! بیا از من بپرس بهت بگم ! راستی مگه خودت طلبکار نیستی ازش؟

  ***

خونه پر شده از مگس. هوا گرمه کولر هم درست کار نمی کنه. خوشوقتانه کسی کار به کارم نداره. حال هیچکس رو ندارم. تلفن رو کشیدم از پریز. خونه ام زنگ در نداره اگر کسی در هم بزنه نمی فهمم چون خونه بزرگیه.

  ***

چرا می لرزید دستان من؟ اگه می دونین که مهم نیست .... نکنه می ترسین؟ از چی؟ از کی ؟ نبودن مگه ترس داره؟ مگه 40 سال پیش کجا بودین؟ مگه اصلا بودین؟ بیچاره ها شما حاصل یک هوسین. حاصل یک تصادف، حاصل یک شهوت ، حاصل یک لذت، یک حماقت جاودانه که گریبان بنی بشر رو گرفته و قرار هم نیست ول کنه. مگه قرار بود چکار کنین که نکردین؟ خیال می کنین پستون این زن با اون زن چه فرقی می کنه؟ بستون نیست؟ خیال می کنیین ساییدن تومن با دلار یا پزو چه تفاوتی داره با هم؟ خفت توی این شهر یا شهر دیگه چه فرقی می کنه؟ مگه پاک کردن اشکای این دختر با دخترای دیگه فرقی می کنه؟ مگه حس کردن سردی دستهای این و اون چه فرقی با هم دارن؟ میشناسمتون... دردتونو می دونم. طمع دارین. طمع لذت، کنجکاوی لمس، شور نوازش موهای یه دختر دیگه رو دارین که چسبیدین این وان رو. خیال کردین خبریه؟ نه عزیزانم. تا حالا کم خط کش خوردین؟ کم تاول زدین؟ کم کثافت شستین؟ کم عرق کردین از شرم؟ کم لرزیدین؟...

  ***

 یه ملکه هزاران تخم میذاره . هزاران بچه که مطمئنم اسم هم رو شون نمی ذاره . مثله یه تیکه دنبه متعفن بعد از اینکه 9 ماه و 9 روزش گذشت تو هر ثانیه – شایدم کمتر از یه ثانیه – یه بچه پس می اندازه هر کدوم به اراده خداوند متعال به خواست مادر طبیعت هر کدوم از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده در لوح محفوظ هر کدوم که بزرگ می شن ، میشن یه مورچه سیاه با دو تا شاخک که مدام می جنبه تا بفهمه غذا کجاست ، خونه کجاست ، دوست کیه دشمن کدومه تا زنده بمونه تا جامعه به حیات خودش ادامه بده تا ملکه بازم کار احمقانه اش رو تکرار کنه تا مادر طبیعت مطمئن باشه که این چرخ می چرخه تا خداوند متعال یه پیروزی دیگه داشته باشه و یه نشانه دیگه برای این اشرف مخلوقاتش فراهم کرده باشه که شاید ببیننش ، بهش ایمان بیارن و شرک نورزن...

  ***

جلو آینه ام. دستام رو تکیه دادم به دستشویی. از گوشه چشمام داره خون میاد. قیافه ام به نظرم مضحکه خنده ام گرفته. عین دلقک شدم. دستام رو میارم جلو صورتم و خون رو به کل صورتم می مالم. بعد آروم میرم تو وان میشینم و شیر آب رو یه کم باز میکنم. توی شکمم یه خبراییه معلومه که علم شیمی داره کار خودش رو می کنه. احتمالا تا چند دقیقه دیگه کارش تموم میشه. چه خوبه که آدم بتونه کارشو تموم کنه! راستی فلانی کار نیمه تموم نداری؟ مطمئنم که هیچ کار مهمی ندارم که نیمه تموم باشه. اصلا کی کار مهمی کرده تو عمرش ؟ بابام ؟ بابا بزرگم ؟ بابای مارکس ؟ شریعتی ؟ فروید ؟ ادیسون ؟ کی؟ اصلا متاسف نیستم که کار مهمی نکردم تو عمرم.

  ***

یه چیزایی تو زندگی هست که درک کردنشون خوردت می کنه. لهت می کنه ، آتیشت می زنه و داد زدنت رو تماشا می کنه. اگر اشکی داشته باشی و بتونی بریزیشون شاید ، ش ا ی د... بتونه آتیش رو گونه هات رو خاموش کنه ولی اگه نتونی چی؟ اگه اشکات هم باهات قهر باشن چی؟ باید به زور پایینشون آورد. یک تیغ خودتراش پیدا کردم. خونی که از گوشه چشم در میاد رو دیدی؟ یکمی رقیق می زنه به دهنت که برسه می فهمی که شوریش فرق می کنه. آره فرق می کنه.

  ***

بهش گفتم یادته؟ یادته که بابام کی بود؟ خونمون رو یادته که از زیرزمینش همیشه می ترسیدم؟ مدرسه ام آخ که چقدر هنوز دوسش دارم ! لنگ دمپایی رو یادته آب برد؟ جون من یادته یا الکی تایید می کنی؟ طنابی که دست و پام رو بسته بود یادته؟ درخت توت سر کوچه، مهدی آقا که هر کدوم از دوچرخه هاش رو ساعت ها از پشت شیشه تماشاشون کرده بودم. آزاده رو یادته چقدر زده بودمش؟ طفلکی ! ..... دیوار شهر بازی، ساختمون 28 پله ای، بوی خاک اره، اون 500 تومنی رو یادته؟ صندوق عقب پیکان، ضبط صوت بیست هزار تومنی، پس گردنی، کلاه قرمز، بارون، سه تار، سینما، درکه، اون نوار کاسته که پاره شد، اون روز رو یادته که زمین برای چند لحظه وایساد؟ ..... سرش رو پایین انداخته بود داشت می خندید منم می خندیدم که زنگ Sms بلند شد. وقتی برگشتم دیگه ندیدمش. الان یه هفته اس که گمش کردم. کاش موبایل داشت. الان می فهمم که چرا می خندید. داشت به من می خندید. به گمونم دستام از همون موقع دارن می لرزن.

  ***

خون چشمام بند نیومده و داره آروم آروم میاد رو گونه هام و از چونه ام میچکه رو بدن لختم. گرمیشون رو مثل دو تا خط گرم رو صورتم حس می کنم. میره پایین و قاطی آبهای کثیف توی وان شده میشه. یه سیگار روشن کردم. کاش می شد آدم هر چی که نمی خواد از گذشته اش رو مثل همینایی که توی وانه بالا بیاره و از شرشون راحت بشه. کاش می شد. لیوان از دست افتاد رو سرامیک کف... بهش نگاه می کنم. اینم کارش رو درست انجام داده. سرم رو نمی تونم بالا بگیرم. می افته روی شونه راستم. چقدر هوا گرمه! یه مگس گوشه لبم جا خوش کرده. کمرم لیز می خوره و یواش یواش پایین می رم . الان کف وان هستم

تا حالا دقت نکرده بودم سقف حموم چه شکلیه !

چه خوب که دستام دیگه نمی لرزن.

 

 ***

نکته انحرافی ۱: امیدی هست؟

شنبه دوم آبان 1388 توسط سایفر |

اگر به من باشه تجرد پیشه می کنم 5

 

 

توی جامعه ما همه اونایی که توی شرایط شبیه من زندگی می کنند -دختر یا پسرش فرقی نمی کنه- و زندگی مجردی رو انتخاب کردن حتما دلایلی رو برای خودشون داشتن. اونایی که جدا از خانواده و بعضا دور از خانواده زندگی می کنن شرایط خاصتری دارند. نمی گم سخت تر یا راحت تر چون نمی تونم بگم کدوم سخت تره. صحبت این پست سر انتخاب این وضع زندگیه. بالاخره یک چیزی برای یک نفر مهم بوده که این وضع زندگی رو ترجیح داده به روالی که بقیه زندگی می کنن. باز نمی گم روال طبیعی چون کسی در این مقام نیست که طبیعی بودن یا غیر طبیعی بودن این گونه رفتارها رو تشخیص بده و معتقدم اصولا بکار بردن اصطلاح طبیعی بودن برای انسانهایی که داعیه فراقت از حیوانها را دارند مناسب نیست. بگذریم.

پیشفرض این پست اینه که این افراد – منظور افرادیست که زندگی مجردی رو انتخاب کردن – دانسته یا نادنسته خواسته یا ناخواسته قوانین ماتریکس را زیرپا گذاشتن. به نوعی همه عصیانگرند. به همه شان درود می فرستم. کسانی که از قبل ها همراه این وبلاگ بودند از دلیل این درود آگاهند. کسانی که ترس درد دندان را به جان می خرند و چیزهای مهمتری برای انجام دادن دارند که آنقدر وقت ندارند که پیش دندانپزشک بروند – به" اگر به من باشه تجرد پیشه می کنم 1" رجوع شود – دستمریزاد دارند.

اما بیایید یک بازنگری در خودمان بکنیم. از همان بازنگریهایی که من عاشقشم. از آن بازنگریهای دودمان به باد ده. واقعا این روش زندگی را انتخاب کرده ایم یا باز در ماتریکسی دیگر و زندانی دیگر وارد شده ایم؟ چرا اینگونه زندگی می کنیم؟ چرا به قول معروف مثل آدمیزاد نمی ریم دنبال زندگیمون به سبکی که بقیه دارند زندگی می کنند؟

در واقع می توان تمام دلایلی را که برای یک نفر جمع می شود تا او را به سمت این شیوه زندگی سوق دهد – یا هر شیوه دیگری در زندگی- در "پیش نیامدن شرایط مناسبتر" خلاصه کرد. فهمیدن این امر کار سختی نیست. قاعدتا انسان اگر شرایطی را مناسبتر تشخیص دهد – با هر قاعده و معیاری که خود دارد – به سوی آن گام بر می دارد. اگر این را قبول دارید که برویم سراغ بقیه بحث اگر هم قبول ندارید بیشتر فکر کنید تا آن را بپذیرید چون یک اصل است که الان جای اثباتش نیست. بر من نشورید کمی حوصله کنید تا بقیه اش را بگویم.

خب در صورتی که اجزای اصل فوق را تجزیه کنیم مسئله حل شده است. چون موضوع این مسئله در مورد مجردها مطرح شده است به جای "یک انسان" می گویم "مجرد". اما در شرایط عام برای هر انسانی صدق می کند. دیگر اینکه چون پسرم این نمونه ها از زبان یک پسر نقل می شود. نسوان محترم می توانند با توجه به جنسیت مثالهای خود را بزنند.

1: شرایط مناسبتری برای یک مجرد وجود ندارد. مجرد شرایطش را برای ازدواج مهیا نمی بیند. دوست دارد قبل از اینکه مزدوج شود شرایط اقتصادی مناسبتری داشته باشد. بتواند روی تعداد ازقام حساب بانکیش حساب باز کند. مالک خانه یا اتوموبیل باشد. دوست دارد درسش را تمام کند. خدمت سربازیش را رفته باشد بعد ازدواج کند. یا اینکه نیمه گمشده اش را پیدا نکرده است. عاشق کسی نیست. حتی هیچ دختری را دوست ندارد. یا شرایط روانی برای ایجاد رابطه با یک دختر را ندارد. نمی تواند حتی فکرش را بکند که شبها قرار است کنار یک دختر بخوابد. نمی تواند با خود کنار بیاید که از این به بعد باید لیست خرید را از عیالش بگیرد و شب با دست پر به خانه بیاید. نمی تواند به این فکرکند که برای پیاده روی های نیمه شبانه اش باید به کسی جواب بدهد. به این دسته شرایطی از قبیل اختلافات فرهنگی با خانواده، مشکلات فلسفی شخصی و مانند آن را اضافه کنید. حتی اگر کسی بین چند دختر برای انتخاب مانده باشد و نتواند از بین آنها یکی را انتخاب کند و همچنان مجرد باشد در این دسته قرار می گیرد. این را گفتم که بگویم حالات بسیار متفاوتی در این دسته قرار می گیرند.

1پریم: مجرد شرایطش را بسیار مناسب می بیند. در واقع این دسته هم در دسته قبلی قرار می گیرد و بخاطر اهمیتش در دسته جدایی قرارش داده ام. اگر مجردی روابط لازمه را با دوست دختر / ها یش داشته باشد، اوضاع روانیش رو به راه باشد، فشاری را از طرف خانواده و عرف برای ازدواج حس نکند علاقه ای هم به داشتن یک کره خر – منظور فرزند می باشد - نداشته باشد و رابطه اش را با دوست دختر/هایش دارای امنیت لازم می داند مگر مرض دارد که ازدواج کند؟ بیت:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

در واقع این دسته از مجردها -که مجردهایی از نوع مرفه بیدرد شناسایی می شوند- نیز به این خاطر ازدواج نمی کنند که شرایط مناسبتری برای یک مجرد وجود ندارد. برای همین چیزی وجود ندارد که مجرد به سوی آن گام بردارد.

2: مجرد شرایط مناسبتری را نمی بیند. خب این هم مسلم است. اگر مجردی شرایط بهتر برایش وجود داشته باشد و آنها را نبیند مثل اینست که آن شرایط مناسب وجود خارجی و برای همین به سوی آن گام بر نمی دارد. شاید – تاکید می کنم شاید-اگر کسی که به احوالات مجرد تسلط دارد بنشیند و با او از شرایط مناسبتری که وجود خارجی دارد صحبت کند مجرد به صراط مستقیم هدایت شود. مبرهن است که این فرض محال است. نه به این خاطر که شرایط مناسبتری وجود خارجی ندارد بلکه به این خاطر که آن فرد وجود خارجی ندارد که بر احوالات مجرد مسلط باشد.

3: مجرد درکی از شرایط مناسبتری دارد و دارد به سوی آنها گام بر می دارد آما هنوز به آن نرسیده است. این هم نیاز به توضیح اضافه ندارد. تمام مثالهای بند 1 را فرض کنید و یک مجرد را در نظر بگیرید که دارد به سوی آنها گام بر می دارد ولی هنوز موفق نشده است و هنوز تلاش می کند. خدایش پشت و پناهش.

میبینیم که خیلی حالتها وجود دارد که در آنها یک مجرد هنوز مجرد است. پس درودم را پس می گیرم.

 

آیا واقعا مجرد بودن بد است؟ آیا واقعا متاهل بودن خوب است؟

به جرات می گویم کسی نمی تواند این حکم را بدهد. مجرد بودن خوبیهایی دارد که با هیچ چیزی جایگزین نمی شود. تنها در تئوری و خیالات می شود صورتهایی از این خوبیها را در کنار یک "همسر" تصور کرد. حالتی بسیار غیر محتمل در واقعیت خیلی خیلی بعید. حالتی که زوجت را بغیر از فشار هورمون ها و دیگر فشارها انتخاب کرده باشی. این که همسرت را با ارزشهای اصیل انتخاب کرده باشی. اینکه همسرت ارزشهایت را ارزش بداند. اینکه سدی در قبال بزرگ شدنت نباشد. اینکه همسرت هم سرت باشد. و چطور چنین چیزی ممکن است بغیر از شانس و تصادف ؟ آنهم شانس و تصادفی بسیار بسیار بعید؟

می گویی شناخت قبل از ازدواج برای همین چیزهاست و من به تو می خندم و بدون ذره ای وجدان درد تو را مسخره می کنم که چه چیزی را می خواهی بشناسی؟ چه بعدی را می خواهی بشناسی؟ چگونه می خواهی بشناسی؟ چه معیاری؟ چه شاخصی؟ همه را ستجیده ام و کاوش کرده ام. وجود ندارد چنین چیزی دوست من. شناخت مناسبت های فردی مخصوصا برای امر مقدس (!) ازدواج با جرات می گویم که غیر ممکن است. این را کسی می گوید که شغلش شناختن است. شناخت دغدغه اصلی من است.

یادتان باشد درجه های شناخت به زعم من "یقین" بود و "ایمان" بود و "امید". و یقین و ایمان در این امر غیر ممکن است. اگر می گویید که اینگونه نیست و آن را تجربه کرده اید می گویم که هورمونهای قوی ای دارید. اشتباه می کنید.

بله می ماند امید. امید هم به خودی خود بوجود نمی آید. امید نیز بواسطه گرد هم آوری پاره ای از اطلاعات و تجزیه و تحلیل آن است. یعنی اینکه اگر با دختری 6 ماه/ یک سال/ 6 سال است که دوست هستید و فکر می کنید که او را شناخته اید و یقین/ایمان دارید که او واقعا کسی است که شما با او زندگی خواهید داشت که آرزویش را دارید به شما می گویم که فقط فکرش را می کنید. بهتر است به این قضیه فقط امیدوار باشید. چون روزی که یقین/ایمان شخصی از بین برود مترادف است با شکستن و دردکشیدن آن شخص و هرکسی تاب این را ندارد پس ناچار می شود که خود را فریب بدهد. ناچار می شود که به خود ( ودیگران ) دروغ بگوید و نوع دیگری از رنج را – اغلب ندانسته – تحمل کند. پس قبل از وقوع واقعه با خودت صادق باش به چیزهایی که دوست داری ایمان/ یقین نداشته باش. امید داشته باش.

 

نکته انحرافی 1: متاهلی داستانی را برای من تعریف می کرد. فالوده فروشی شبها زیادی فالوده هایش را درون تشتی می ریخت و کرکره مغازشو پایین می کشید و می رفت. چند نفر بودند که هر شب بعد از رفتن فالوده فروش به سراغ مغازه اش می رفتند و یک نی بلند ساخته بودند که از کرکره مغازه رد می شد و به درون تشت می رسید و اینجوری هر شب فالوده مجانی می خوردند. صاحب مغازه بعد از مدتی از این جریان بو می بره و یک شب به جای فالوده .... توی تشت می ریزه و کرکره رو پایین می کشه و میره خونه اش. فالوده خورای شبانه هم میان و مثل هر شب ی رو در میارن و نفر اول شروع می کنه به خوردن که متوجه میشه بله اینا فالوده نیست و خلاصه یه چیز دیگه اس. با خودش می گه اگه من بهشون بگم که شماها نخورید که فالوده نیست و یه چیز دیگه اس اونا هم نمی خورن و من مضحکه شون می شم و تا صبح بهم می خندن حالا که ما خوردیم بذار همه بخورن. و نی رو می ده نفر دوم و نفر دوم هم به سیاق نفر اول می خوره باخودش همون فکرا رو می کنه و نی رو می ده نفر سوم و ... خلاصه اونشب همه شون از اون فالوده کذایی خوردن و بعدش هم هیچ کدوم به روی هم نیاوردن که چی خوردن.

در کمال وقاحت و پررویی می خوام منم امتحان کنم و امیدوارم که فالوده بخورم. خیال می کنین اگه خوردم به کسی می گم که فالوده بود واقعا یا اینکه ....

 نکته انحرافی 2: قرار بود من به این جمله فکر کنم که آیا اگه به من بود هم تجرد پیشه می کردم یا نه. تو قرار بود به چی فکر کنی؟ شرط می بندم یادت نیست.

 نکته انحرافی ۳:همه اینها را گفتم که بگویم من هم روزی بالاخره ازدواج می کنم. ازدواج می کنم نه به رسم ماتریکس. نه به دلخواه ماتریکس. نه برای هورمون. نه از غم عشق. نه به فشار خانواده. نه برای یافتن خانه. نه برای راحت شدن خدمت سربازی. نه برای خوردن قورمه سبزی و فسنجون. نه برای داشتن میزی بدون گردوخاک..... - گرچه که همه اینها بیچاره ام کرده- که اینها هیچ کدام اصالت ندارند بلکه ازدواج می کنم که بدانم. ازدواج می کنم که بشناسم. ازدواج می کنم که بفهمم و دانایی است که غایت من است. و امیدوارم ... فقط و فقط امیدوارم که اگر کم کرده ای هست تو آن گم کرده ام باشی. 

نکته انحرافی ۴: بحث ازدواج به نظر من بحث پوپولیستی است. نمی دونم چرا با اینکه به نظرم چیز مسخره ای می آید ۵ پست به آن اختصاص دادم. شاید علتش این است که چیزیست که آدم باید به آن فکر کند و بالاخره تصمیمیش را در موردش بگیرد. به هر حال من اینجا فکر می کنم و آدم به همه چیز باید فکر کند حتی اگر آن را مسخره بیابد.

 

 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط سایفر |

بیضایی نامه

 

بزرگمرد بهرام بیضایی از بزرگان سینمایی ایران است. بیشک اگر بزرگترین نویسنده فیلمنامه های ایرانی نباشد از بزرگترینانشان است. شناختن سینمای ایران بدون بهرام بیضایی غیر ممکن است. این را حتی من هم می دانم که در این زمینه تخصص ندارم.  بیشک شاگردان بسیار بزرگی هم تربیت کرده است ایشان. ید بسیار طولایی هم در تئاتر دارند ایشان. تئاترهایی دارند که مو به تن هر کسی سیخ می گرداند. شاهکار است و شکی در آن نیست. بلا بلا بلا ( به سبک خارجیها ! )

 

آقای بیضایی تو رو جان بچه ات دیگر فیلم نساز. نگذار که همینقدر هم که - به زور - برایت احترام قائلم از بین برود. نگذار بیشتر از این فحشت بدهم. می گویی تو کی هستی که بخوای به من فحش دهی؟ خوب چه اهمیتی دارد که من کی هستم؟ تو برای من - هم - فیلم می سازی. اگر اینطور نبود برای من نشانش نمی دادی. نشستن و اظهار فضل کردن که سینمای ایران فلان و فلان است و قدر من را نمی دانند و نمی شود در اینجا فیلم ساخت و ..... هنری نیست.

 

آقای بیضایی خیلی عصبانیم از اینکه ۱۵۰۰ تومان داده ام و cd فیلمت را خریدم و بدتر از آن نشستم و نزدیک به ۲ ساعت با آنکه می دانستم قرار نیست فیلم خوبی ببینم آن را دیدم. هر لحظه منتظر بودم که نه دیگر اینقدر که یک فیلم نمی شود ر.ی.د.ه باشد! الان شروع می شود ... الان رو می کند .... و حیف که " وقتی همه خوابیم " حتی شروع هم نشد. دریغ از یک صحنه که بهم بچسبد . دریغ از یک کلمه که از زبان این خانم شمسایی درآمده باشد و کوه ریییییق که از آن نباریده باشد .. خیلی دوست دارم بدانم شما چه ساخته اید... چیزی که برایم مسلم است " وقتی همه خوابیم " فیلم نیست. حتی تئاتر هم نیست! - "مرگ یزدگرد " هم با اینکه روی پرده نشان داده می شد فیلم نبود ولی تئاتر بسیار زیبایی بود. - حال هر چه هست یک نفر به من توضیح دهد. " وقتی همه خوابیم " همچون " سگ کشی " فیلم "بیضایی" نبود اگر هم بود بایست قبل از الفش یک "ه" بگذاریم تاتلفظش صحیحتر باشد.

آقای بیضایی با کمال احترام - حتی با کمال بی احترامی ! برایم مهم نیست - شما پوسیده اید. با اصرار بر فیلم ساختن ریشه های شما هم در نظر دیگران می پوسند.

در حد پیشنهاد می گویم که در همان حاشیه بمانید و فحش بدهید به نظام و سیستمی که فیلمهای شما را سانسور می کنند و پروانه نمی دهند و .... اصلا بروید خارج. گرچه مطمئنم که آنها هم برای " وقتی همه خوابیم " تره خورد نخواهند کرد.

 

عصبانیم ولی بدون تعصب.

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط سایفر |

اگه به من باشه تجرد پیشه می کنم 4

 

 

1: دخترها نیمه دیگر انسانها هستند. انسانها مانند سایر موجودات زنده دارای دو قسم نر وماده هستند. دختر ها انسانهای ماده هستند. تنها تفاوت ما با ایشان همین است بعلاوه تفاوتهای فیزیولوژیک. نیاز مردها به زنها و بالعکس واقعیت انکار ناپذیریست. نیاز به زن پایین ترین سطح از هرم مازلوست. به این معنی که از اصلی ترین نیازهاست.

2: دخترها انسانهای ماده هستند. تفاوت فیزیولوژیک ما با آنها موجب تفاوت در سیستم فکری و ساختار روانی ما با ایشان شده است. بدین لحاظ زنها مکمل مردها هستند و بالعکس. برای حیات بشری باید ازدواج کرد. ازدواج گذشته از اینکه حق انسانهاست وظیفه انسانهاست.

3: دخترها انسانهای ماده هستند. تفاوت فیزیولوژیک ما با آنها موجب تفاوت در سیستم فکری و ساختار روانی ما با ایشان شده است. این تفاوت به حدیست که ساختار منطقی تفکر زنها متفاوت از مردها شده است. در این منطق 2 بعلاوه 2 در بعضی موارد مساوی با 4 می شود. اصولا موجودات پیش بینی ناپذیرند. برای همین مثلا از رانندگان اتوموبیلی که زن هستند می بایست بی نهایت دوری نمود. زنها احساساتی هستند و در مشاغل حساس مانند مدیریت، سیاست و قضاوت حتی الامکان نباید قرار بگیرند. مردها برای زندگی به زنها نیاز دارند.

4: یا دخترها انسان هستند یا پسرها. اصولا نباید از لحاظ زیست شناسی در یک رده قرار بگیریم. ثابت شده است که هنگام بسته شدن نطفه در رحم یک جهش ژنتیکی باعث پسر شدن طفل می شود. نیروی فیزیکی بیشتر، قدرت تحلیل و منطق قویتر و عمر کمتر به خاطر همین جهش – هرچند مختصر است.

5: زن چراغ خانه مرد است. همدم مرد است و سر و ساماندهنده زندگی مرد. مادر بچه هایش است. اصولا بزرگترین لذتها در گرو داشتن زن است. اصلاح می شود در گرو داشتن زن ها ست. من عاشق قورمه سبزی دستپخت زنم هستم. وقتی اون سارافون صورتیش رو می پوشه عاشق خودش هم میشم.

6: اصولا پشت سر هر مرد موفق یک زن است.

7: بهشت زیر پای مادران است. زنهایی که موی خود را به نامحرم نشان بدهند در روز جزا از مویشان در آتش آویزان می کنند. زنان ناقص العقولند. تعدادی از معصومین توسط زنهایشان به قتل رسیده اند. ازدواج نیمی از دین است. از زنها برای مشورت استفاده نکنید. در دورانی که زنها در دوره ماهیانه خود هستند خداوند از ایشان دور است و بهمین خاطر عبادت ایشان مقبول نیست. دیه زن نصف مرد است. از این دنیای دون 3 چیز را بیشتر دوست دارم: نماز، بوی خوش و زن.

8: اصولا پشت هر مردی زنی است که نتوانسته جلو موفقیت مرد را بگیرد.

9: زنها از ونوس و مردها از مریخ به این سیاره آمده اند. آنها متعلق به دو دنیای متفاوتند. لیکن به هم نیاز دارند. احساسات در زنها بروز بیشتری دارد. زنها گریه می کنند و مردها دروغ می گویند. لیدیز فیرست. کره حریم خصوصی زنها در جلو قطر بیشتری دارد و در مردها از پشت.

10: تفاوت سنی بین 7 تا 12 سال در ازدواج باعث می شود که اولا زن از مرد حرف شنوی بیشتری داشته باشد و روی حرف مرد حرف نزند و ثانیا در زایمانهای متعدد کمتر از زیبایی اندامش کم شود و بیشتر قابل تحمل بماند. زن مخلوق خداوند است و بنابراین قابل احترام. خانوم اون چایی رو وردار و بیار.

11: ازدواج مرحله ای از زندگی است که انسانها به خواست خود و به دلایل گوناگون وارد آن می شوند. در این مرحله دو جنس مختلف با هم و در کنار هم زندگی می کنند و در شرایط مختلف با هم شریک هستند. باید ازدواج کرد تا طعم زندگی را چشید. ازدواج مقدس است. خود زن هم مقدس است. زن جایگاه مقام ناز باریتعالی است. تجربه زن بسیار حقیرتر است از تجربه زندگی با زن.

12: دخترها و زنها موجوداتی با آی کیو به مراتب پایین تر از مردان هستند. قدرت عکس العمل در ایشان بسیار کمتر از مردان است. قدرت تحلیل ندارند و منطق بسیار بسیار متزلزلی دارند. درک یک زن از مفهوم آنتروپی صفر است. قانون دوم ترمودینامیک را فقط به این خاطر بلد است که از امتحان فیزیک 20 بگیرد. برای یک زن سیگار فقط بوی بد دارد. در بعضی موارد برایش سیگار ژست دارد. اگر به یک زن بگویی که ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می بینیم؟ ما چرا می پرسیم؟ جوابش پس از اینکه در دلش به تو می خندد این خواهد بود که : خیلی هم خوبه که می بینیم اگه نبینیم پایمان می خورد به سنگ درد می گیرد. همه زنها اینگونه اند. البته حق با زنهاست. ما ناچاریم از زنها.

13: دخترها و زنها موجوداتی با آی کیو به مراتب پایین تر از مردان هستند. قدرت عکس العمل در ایشان بسیار کمتر از مردان است.به واسطه حجم پایین تر مغز ایشان قدرت تحلیل ندارند و منطق بسیار بسیار متزلزلی دارند – مبرهن است که سطح بیشتر مغز بواسطه چروکهای بیشتر مغزی چیزی در حد خرافه است -. نهایت نهایت یک زن می شود مادر ترزا یا شیرین عبادی. صلح را نهایت و غایت آرمانشهر می داند. با اینحال لطیف و احساساتی هستند. اصولا یک زن نمی تواند کسی را بکشد یا چیزی را بدزدد. غیر ممکن است. اما پرداختن به زنها تلف کردن عمر و زمان است. بشریت به چیزهایی بسیار بسیار فراتر از نوبل صلح نیاز دارد. زنها تنها وسیله تولید مثل هستند. البته داریم روی آن کار می کنیم که اسپرم را در رحم مصنوعی پرورش دهیم. تا به ثمر رسیدن آن پروژه حیف که ناچاریم از زنها.

۱۴:زن مظهر زیبایی است. زن ملازمه عشق است. عشق هدیه الهی است. درک عشق هدف از آفرینش است. دنیا بدون زن دنیای بدون زیباییست.

۱۵: زن برای مرد مثل اکسیژن است. مرد اصولا بدون زن کبود می شود. ما انسانهای ناطقیم و برای همین به زنها نیازمندیم.

16: زن بلاست. آمده است که زن وسیله آزمایش انسان است. اصولا زن مایه آن هبوط ازلی است. تقصیری هم ندارد. بیچاره همین گونه آفریده شده است. نه ناقص العقل ناقص العقل هم نیست. آن روایت مربوط به جریانیست که هیچ گاه قبل وبعد آن اشاره نمی شود. فقط همین تکه اش را بریده اند و تکرار می کنند. آمده است که زن برای آرامش مرد هم آمده است. از خودمان است آن را از پهلوی خودمان درآورده اند. الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد.

17: زن نیمه گم شده مرد است. مرد تنها ناقص است و به کمال نخواهد رسید. اینها واضح است. زن تنها هم کامل نخواهد شد. زن و مرد باید با هم و در کنار یکدیگر باشند تا بتوانند به آنجا که باید برسند. اگر درک درستی از زن نداشته باشی بدان که راهت را اشتباه می روی.

18: الکی که نیست که دو زن شاهد کار یک مرد شاهد را می توانند انجام دهند. ارث و دیه زن هم نصف است. اینها حکمت دارد. حکمتش را هم من و شما نمی دانیم. کمترین حکمتش این است که بفهمید اصولا زن نصفه است. یک چیزی کم دارد. خوب معلوم است چه چیزی کم دارد!!

19: اصولا بهترین وضعیت زنها هنگامیست که خواب باشند. زن خوب زن مرده است.

20: زن هیچ فرقی با مرد ندارد. این تفکرات زاییده قرنها مرد سالاریست. همین که درست و حسابی نمی توانند رانندگی کنند به این خاطر است که ضمیر ناخودآگاه جمعی انسانها اعتماد به نفس را از زن گرفته است. البته که باید حق رای داشته باشد. این که کار خانه را می کند مایه ننگ نیست. گرچه همین کار خانه آن را از اجتماع رانده است. زنها دارند تاوان فیزیکشان را پس می دهند که به اندازه کافی زور ندارند تا مردها را بزنند. اگر غیر از این بود اصولا دنیا شکل دیگری بود. نیاز زن به مرد و مرد به زن هم از واضحات و مبرهنات است. س.ک..س بخش بسیار بسیار کمی از این رابطه را تشکیل می دهد. آنیما و آنیموس حقیقت های انکار ناشدنی هستند.

21: زنها موجوداتی هستند غرغرو، گریه او، نق نقو، حراف، آن هم حراف در مورد مسائل پوچ و بی ارزش روز مره. بسیار احساساتی و دل نازک، بی منطق، بی تحلیل، نوک دماغشان دورترین جاییست که می توانند ببینند. حسود، دهن بین. داشتن عشق برایشان به منزله داشتن کسی است که چمدانهایشان را در سفر جابجا می کند. دغدغه فکریشان نحوه داشتن ماتحت جنیفر لوپز است و مافوق بریتنی اسپیرز و مدل موی چمیدونم آگویلرا.

22: صحبت آرایش شد می گن وقتی خداوند مشغول آفرینش بود و یکی یک مخلوقات را می آفرید خورشید را آفرید و وقتی براندازش کرد گفت زیباست. درخت را آفرید و گفت زیباست. حیوانها را آفرید و گفت زیباست. حشرات را آفرید و گفت زیباست ( سوسک هم از حشرات به حساب می آید) مرد را آفرید گفت زیباست زن را آفرید ..... اینورش کرد،.... اونورش کرد.... دور برد، .... نزدیک آورد.... آخر سر خسته شد و گذاشتش کنار و گفت عیب نداره آرایش می کنه.

23: تنفر از زنها به خاطر عقده های روانی است. مردها و زنها در حالت طبیعی رابه دوستانه و صلح جویانه ای با هم دارند. برخی از تجربیات و نداشتن الگوهای مناسب و تفکر تحلیلی و جامع مردهاست که باعث حس تنفر و حقارت بینی نسبت به زنها می شود. به عنوان مثال می توان از عدم موفقیت در یک رابطه عاطفی اشاره کرد. مردها به زنها نیاز دارند تا بتوانند زندگی کنند. زندگی مرد بدون زن مثل زندگی بدون حمام می ماند. زن روح و روان مرد را شستشو می دهد و غبار زدایی می کند. تولید مثل و لذتهای ج..نسی کمترین نتایج عملکرد روابط بین دوجنس است. بایست بین عشق و س..کس تفاوت قائل بود. البته فروید به این درک نرسیده بود.

24: غرور زنها ناشی از مکانیسم صحیح جذابیت جن..سی آنهاست. اگر اینطور نباشد که دیگر تجربه یک زن چنگی به دل نمی زند. در واقع تمامی چیزهایی که زن را از مرد دور نگه می دارد باعث پرورش فانتزی های جن..سی و فوت کردن در ذغال گداخته شهوت مردان است. منشا و تعبیر تمامی خوابها برآوردن خواسته ها و عموما عقده های جن.سی می باشد. باید واقعیت را قبول کنیم که حیوانهای متفکری بیش نیستیم. تمدنی را که خود به دست خود ساخته ایم بستر ساز تمام این عقده هاست و لیبیدو قوه محرکه تمامی افعال بشریست.

25: همه شون مثل همند. نامرد و پست فطرت و احمق. آخه کسی نیست بهت بگه که آخه دختر اون پسری که بهش چسبیدی که موهاشو سیخ سیخی کرده و گردنبدند رپرا رو انداخته به گردنشو زیر ابروهاشو ورداشته در جوامع مردانه بهش میگن .... استغفرالله. خداییش تقصیر خودمونه که این جماعت رو احمق بار آوردیم. همونایی هم که می گن نه ما شیفته مرد های واقعی می باشیم و به هیچ وجه از این موسیخ سیخیا و قرتی بازیا خوشمان اومده نمی باشد و اینا همشون غلط کردن. باید ببینی وقتی یکی از این بچه... بهشون می گه خانوم ساعت چنده؟ تا کجاهاشون که نمی لرزه از ذوق! آره بابا اینا همش فیلم و تیاتره. باید ببینی چجوری به ماکسیما و زانتیا واکنش نشون میدن حالا ما هی با پراید خودمون رو جر بدیم. لامصب 206 هم اثرش بیشتره. می بینی توروخدا؟ کثافت رفت سوار اون مزداهه شد. خر احمق. قیافه پسره رو ببین مثل میمون می مونه.

 

.........................................

 

نکته انحرافی 1: اکثر قریب به اتفاق این نگاه ها در مقابل موضوع ازدواج کاری می کنند که بقیه می کنند. همه ازدواج می کنند.

نکته انحرافی 2: برای داشتن ایدئولوژی ناچاریم از جهانبینی. کاری به درستی و غلطیش ندارم. البته این همه اش نیست. نه همه جهانبینی هاست نه همه جهانبینی است. برای تکمیلش باید نسبت به نفس و زندگی و برخی چیزای خورده ریزه یک دید جامعی داشته باشم.

نکته انحرافی 3: خوشحال می شوم که اضافه کنید بر این 25 تا. هر چند تعداد که حالش رو دارید.

نکته انحرافی 4: لازم است خواهش کنم کسی ناراحت نشود؟ یعنی ممکن است کسی اینها را بخواند و توهین تلقی کند؟ گمان نکنم.

 

چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط سایفر |

اگه به من باشه تجرد پیشه می کنم 3

 

 

.....

مرد بنگاه دار شماره23: ...... – این آقا هیچی نگفت چون وارد مغازه اش نشدم چون روی در مغازه اش نوشته بود : خانه مجردی نداریم لطفا سوال نفر مایید-

مرد بنگاه دار شماره 24: گفتید در چه حدودی باشه؟

سایفر: عرض کردم ترجیحا می خوام رهن بدم. حالا یخورده اجاره هم مسئله ای نیست. هزار چوق تا هزار و دویست چوق پول پیش. می خوام خونه تر و تمیز و قابل سکونت باشه لطفا!

مرد بنگاه دار شماره24: نداریم ..... نه وایسا ...... نه ........ چرا ...... حالا صبر کن شانستو امتحان کنیم. خونه آپارتمانی میشینی؟

سایفر: چرا که نه؟

مرد بنگاه دار شماره24: کجا گذاشتم شمارشو؟ آهان صبر کن. الو سلام آقای احمدی منزل تشریف دارن؟ بله از بنگاه شماره 24 مزاحم شدم . سلام احمدآقا برای اون خونه طبقه سومیه ..... یه مهندس اومده بود دنبالش .... خیلی با کلاس و تروتمیز اصلا مثل بقیه مجردا نیستا .... آره خوب مجرده.... خیلی خوب بابا چرا فحش میدی؟ خوب فهمیدم باشه.... اه داد نزن گوشم کر شد.... نه اقا نشد. شرمنده. اینجا یخورده سنتی هستن می دونی که. طبقه همکفش خودش میشینه دختر جوون داره ... می فهمی که ...

سایفر: بله می فهمم می ترسه که من دخترشو ....به هرحال خیلی ممنون اقا از اینکه سعیتون رو کردید. واقعا متشکرم . خیلی لطف کردید در حقم .... نمی دونم چجوری جبران کنم .... خیلی آقایید واقعا ممنونم ....!!!!

 

مرد بنگاه دار شماره 29: خونه رو برای کی می خواید؟

سایفر: برای خودم

مرد بنگاه دار شماره29: چندتا بچه دارین؟

سایفر:زنش رو هم ندارم چه برسه به بچه

مرد بنگاه دار شماره 29: خانومتون کجا هستن؟

سایفر: عرض کردم ازدواج نکردم آقا

مرد بنگاه دار شماره29: وا مگه میشه؟ چند سالتونه؟

سایفر: قابل نداره ! 27 سال چرا نمیشه؟

مرد بنگاه دار شماره29: اووووو... 27 سالته و هنوز زن نگرفتی؟ ... اصغر بدو 2 تا چایی بیار ... بشین مهندس کارت دارم...

سایفر: آقا من عجله دارم خونه ای دارید بدردم بخوره یا نه؟

مرد بنگاه دار شماره29: بشین عجله کار شیطونه .... بفرما چاییت از دهن نیفته...

سایفر: بفرمایید من در خدمتم

مرد بنگاه دار شماره29: ... ببین پسرم دیگه شما سن و سالی ازت گذشته چرا زن نمی گیری؟

سایفر:.....

مرد بنگاه دار شماره29: ازدواج سنت رسول خداست مگه نشنیدی که الکاح سنتی فمن رغب عن سنتی امن من عذابی؟ ...

سایفر: فکر کنم دوسه تا حدیث رو با هم قاطی کردید.

مرد بنگاه دار شماره29: هان؟ .... خوب چه اهمیتی داره؟ منظور اینه که بالاخره جوون به همسر نیاز داره و باید ازدواج کنه. .. من همسن تو بودم 3 تا بچه داشتم

سایفر: آقا من اصولا با تولید مثل مشکل فلسفی دارم. .... دارم با کی چی می گم؟ .... آقا شما رو به جون هرکی دوست داری ولم کن به اندازه کافی نصیحت و موعظه شنیده ام. خونه دارید یا نه؟

مرد بنگاه دار شماره 29: نه عزیزم بچه نمک زندگیه زن و مرد بدون بچه اصلا یه چیزیشون میشه مردم براشون حرف در میارن که اجاقشون کوره ... ولی زن چراغ زندگیه مرد باید زن بگیره تا نصف دینش کامل بشه .... نشنیدی که الازدواج نصف الدین؟

سایفر: جان من اینا رو داری جدی میگی یا سر کارم گذاشتی؟

مرد بنگاه دار شماره29: سر کار چیه؟ ببین یواش یواش داره دیر میشه دیگه مویی روی سرت نمونده من اولش دیدمت گفتم حتما 35 سال رو داری... ببین جوون تا دیر نشده باید مادر جان رو بفرستی دنبال دختر نجیب و با ایمان و خانواده دار و... کجا داری میری؟ .... حرفا تموم نشده ... چاییت ...

......

 

مرد بنگاه دار شماره32: .....

سایفر: آقا میشه روتون رو اینور کنید با شما هستم

مرد بنگاه دار شماره32: بله بفرمایید

سایفر: گفتم محل کارم اینجاس دانشجو نیستم درسم تموم شده. نه اهل رفیق بازیم نه اهل مواد نه ....

مرد بنگاه دار شماره32: مگه مجرد نیستی؟

سایفر: خوب آره ولی مجردها که نباید توی جوب بخوابن! مجرد ها هم آدمن خب! به جرم مجرد بودن که نباید برم توی زیرزمین نم ناک بدون نور و بدون اتاق مثل حیوون زندگی کنم که دارم پول خونه آدم واری می دم می خوام تو خونه آدم واری زندگی کنم هم نورش درست باشه هم معماریش خوب باشه هم اتاق داشته باشه هم تاسیساتش کامل باشه مجانی هم نمی خوام دارم پولشو می دم

مرد بنگاه دار شماره32: همین یه موردو داشتم نشونت دادم نپسندیدی چکارت کنم؟ اصلا خونه نداریم آقا... عباس این آقا رو راهنمایی کن بیرون

سایفر....

 

بنگاه املاک شماره 35: امروز صبح

مرد بنگاه دار شماره 35: خوب بود؟

سایفر: خوب که چه عرض کنم. یه بار پیاده بخوام برم باید 130 متر رو از شیب 12درصد بالا برم بعدش 17 دقیقه هم پیاده برم تا به اولین خیابونی برسم که ماشین ازش رد میشه درسته نوسازه ولی همه چیزش که با همسایه مشترکه گاز هم که میگی تا و سه ماه آینده می کشن خدا می دونه کی بکشن گاراژ هم نداره حیاتش هم 3 متر مربعه تازه از پول منم بیشتره حداقل کمش کن از پسش بر بیام...

مرد بنگاه دار شماره35: جون تو همین یه موردو دارم. اینم نمی دونی چقدر تو گوشش خوندم تا حاضر شد به مجرد بده. می دونی میگه تو محل بده جوون ازب باشه و خونه تنهایی داشته باشه ... می فهمی که...

سایفر:  ( به جهنم از بیخانمانی که بهتره حداقل دربسته ) خوب پس دو روز صبر کنین از یه جا پول جور کنم..

مرد بنگاه دار شماره35: باشه من یجوری می رم رو مخ صابخونه تا قبول کنه...

سایفر:.....

بنگاه املاک شماره 35: امروز بعدازظهر

سایفر: آقای صابخونه محترم کی قراره گاز بکشید؟

آقای صابخونه: زودی می کشیم تا سر کوچه لوله گاز اومده امروز و فردا گاز هم می کشن... شما خانومت دیده خونه رو؟

سایفر: خانومم؟ من زن ندارم خودم تنهام

آقای صابخونه؟ مرد بنگاه دار شماره35 مگه من بهت نگفتم که مجرد نمی دم؟

مرد بنگاه دار شماره35: باشه حالا اقای مهندس که مجرد مجرد هم نیست داره ازدواج می کنه...

سایفر: نه آقا من اصلا هیچ قصد زن گرفتنی ندارم ...... مگه شما به ایشون نگفتید که مجردم؟ ... اصلا وایسید ببینم شما ها از کجا می دونید من مهندسم؟ هی مهندس به خیک من می بندید؟ اصلا مهندس هم نیستم چکار به شغل من دارید؟...

مرد بنگاه دار شماره35: خب دارم الان می گم طوری نیست که. ببین آقای صابخونه آقای مهندس آدم حسابیه از ایین مجردای الوات که نیس که صب میره سر کار شوم بر می گرده اینقد هم خسته موندس که نه حال مهمون آوردن داره نه چیز دیگه....

آقای صابخونه : نه آقا من آبرو دارم تو محل به مجرد نمی دم خونمو

سایفر: بله صاب اختیارید ببخشید که وقت همتون رو گرفتم!

.......

مرد بنگاه دار شماره 39: خونه دارم برات درجه 1. آپارتمان طبقه پنجم ویو عالی 85 متر13 متر تراس کف پارکت گرمایش و سرمایش مرکزی دو تا هم آسانسور آشپزخونه اپن با وان قیمتش هم کمتر از اونی که می خوای در میاد برات.

سایفر: من دارم خواب می بینم؟

مرد بنگاه دار شماره39: نه عزیزم بیداری فقط یه مشکلی هست. ببین عزیز من توی این مجتمع ها اعضا با هم قرار گذاشتن که هیچکی خونشو به مجرد کرایه نده. می دونی که دختر و زن جوون دارن ....

سایفر: اهان همون مشکل همیشگی.... ببخشید مزاحم شدم...

مرد بنگاه دار شماره39: نه صبر کن ... اینم راه داره ... میری یه نفر متاهل رو میاری که برات قرارداد ببنده بعدش خودت میری جاش میشینی

سایفر:... نه داداش من اهلش نیستم حال و حوصله دعوای هر روز رو با همسایه ها ندارم که کو زنت و بچه ات؟ و چرا به دختر ما چپ نیگا کردی؟ و چرا اومدی رو پشت بومی که شورت و کرست زن من روش پهنه و .....

مرد بنگاه دار شماره39: آره خوب اینم هست ولی باید مرد باشی جلو همشون وایسی

سایفر: نه آقا من مردش نیستم. ممنون

....

مرد بنگاه دار شماره 41: یارو بساز و بفروشه . تو این اوضاع خرابی بازار خونه رو نفروخته می خواد تا دوباره بازار راه بیافته خونشو بده رهن. خونه دربسته تاسیسات هم کامله خیلی هم شیکه کف سرامیکه آشپزخونه اپنه یه اتاق هم داره 55 متره نقلی جمع و جور تا سه چهار روز دیگه هم تلفنو میکشن. میگه 2500 چوق رهن کامل

سایفر: آقا این از دو برابر پول من هم بیشتره که. مگه این خونه چیه که اینقدر گرونه؟

مرد بنگاه دار شماره41: دیگه همینه دیگه پول رهن که خرج نمیشه یه جور سرمایه گذاریه ..... صاب خونه هم آقاس اینقدر که خوش اخلاقه که نگو و نپرس....برو شما خونه رو ببین و بیا... امیر بیا آقا رو ببر خونه رو نشونش بده

......

سایفر: آقای عزیز کوچه که خاکیه همه هم که آشغالاشون رو گذاشتن جلو این خونه این چجور خونه ایه ؟ چرا رو دیوارش عکس خمینی و خامنه ای رو انداخته اونم در ابعاد 1.5 در 2 متر؟ راه پشتبوم همسایه ها هم که از توی این واحده آشپزخونه اپنش هم بخوره تو سرش با این اپن درآوردنش عکس این زنیکه چیه با کاشی درآورده توی خونه؟ اینوچیکارش کنم؟ این سربازای هخامنشی چیه روی سردر گذاشته؟ چرا اینقدر این خونه زشته؟ اتاقش هم که نه پنجره داره نه نور طبیعی داره نه تهویه داره نه کانال کولر! حیاتش هم که 2 متر مربعه!

مرد بنگاه دار شماره41: دیگه همینه دیگه. اتفاقا خیلی هم خوش سلیقه اس سقفش هم آینه کاریه خونه اکازیونه اصلا بنویسم قراردادو؟

سایفر: تلفنش چی میشه؟

مرد بنگاه دار شماره41: گفتم که سه چهار روز دیگه میکشن

سایفر: وای ببین به چه ذلتی افتادم ها! باشه اقا بنویس

مرد بنگاه دار شماره41: مبارکتون باشه.......

...........................

و اینگونه بود که من برای یک سال خونه دار شدم. گرچه سه و نیم ماهه که هنوز تلفن ندارم و با بدبختی هرچه تمامتر به وبلاگم سر می زنم.

نکته انحرافی1: این جریان مطابقت کامل با واقعیت دارد

نکته انحرافی 2: بنگاه هایی که در آنها جریانهای تکراری اتفاق افتاد حذف شده است.

نکته انحرافی 3: دوستانم واقعا حق دارن که منو به خاطر زشت بودن خونه ام مسخره کنن. شما هم حق دارید. نه شما حق ندارید شما که می دونید با چه بدبختی این رو گیر آوردم. خونه ام خیلی هم خوشگله اصلا هم مهم نیست که هنوز همسایه های قشنگ من آشغالاشون رو میذارن جلوی خونه من و اصلا مهم نیست که گربه ها پلاستیک ها رو پاره می کنن و اصلا مهم نیست که وقتی می خوام وارد خونه بشم یا از خونه خارج بشم جلوی دماغم رو می گیرم و اصلا مهم نیست که کوچه همچنان خاکیه و اصلا مهم نیست که کلی همسایه افغانی دارم و اصلا مهم نیست ...... هیچی مهم نیست.... مهم اینه که الان دیگه دنبال خونه نمی گردم ..... حداقل از بنگاه دارهای عزیز به جرم مجرد بودن مسخره نمی شم.....

ادامه دارد

 

دوشنبه ششم مهر 1388 توسط سایفر |

اگه به من باشه تجرد پیشه می کنم 2

 

 

بنگاه املاک شماره 1:

سایفر: سلام آقا خسته نباشید

مرد بنگاه دار: سلام جانم بفرمایید

سایفر: آقا یه خونه برای اجاره می خواستم

مرد بنگاه دار: چجور خونه ای؟ حدود قیمتش چقدر باشه؟

سایفر: ترجیحا هزار چوق پول پیش دارم پول پیش بدم بهترمه مقدار اجاره اش هم زیاد مطرح نیست. تا 50 – 60 چوق هم شد مهم نیست ولی خونه تمیز می خوام برای یک نفر

مرد بنگاه دار: برای کی می خواید؟

سایفر: برای خودم

مرد بنگاه دار: خودتون؟

سایفر: بله

مرد بنگاه دار: تنهایی؟

سایفر: بله خودم تنهایی

مرد بنگاه دار: نه آقا خونه مجردی نداریم.

سایفر: یعنی هیچ موردی ندارید؟

مرد بنگاه دار: به حسن آقا مرد حسابی چرا جواب نمی دی؟ از صبح ده دفعه گرفتمت... نه جون تو....  مرد حسابی چک اون باجناق ....ت که پاس نشد که. .... نه مشتری ندارم الان میام پیشت... آقا شما که هنوز اینجایی گفتمت که نداریم خونه مجردی ن د ا ر ی مممم

سایفر: بله متوجه شدم

......

بنگاه املاک شماره 2:

سایفر:....

مرد بنگاه دار:.....

سایفر: بله پول پیش تا دوهزار چوق هم می تونم جور کنم. اجاره هم دیگه دست خودتون در حد یه خونه معمولی ولی جمع و جور برای یک نفر...

مرد بنگاه دار: مجردی نداریم. بله عرض می کردم دونبشه یارو قبلیه سمساری داشته مرد جونشو داد به شما افتاده تو ارس(!) و میراص (!) الان وقت معامله این دکونه به جون بچه ام.....

سایفر ....

 

بنگاه املاک شماره 5:

سایفر: سلام آقا خونه اجاره ای مجردی دارین؟

مرد بنگاه دار: خیر

سایفر: ممنون

 

بنگاه املاک شماره 9:

سایفر: سلام آقا خونه اجاره ای مجردی دارین؟

مرد بنگاه دار: دانشجویی؟

سایفر: نه آقا درسم تموم شده اینجا مشغول کارم.

مرد بنگاه دار: چقدری پول داری؟

سایفر: پولش برام مطرح نیست. شما بگید ببینم چه گزینه هایی دارید

مرد بنگاه دار: بذار ببینم .... یه زیرزمین هست طبقه بالاش صاحب خونه اس طبقه بالاش هم یه 6 تا دانشجوی دیگه ان ...

سایفر: چیا داره؟

مرد بنگاه دار: همه چی داره فقط آبگرمکنش نفتیه کابینت نداره کلید کولر دست صاحبخونه اس چون با اون مشترکه حموم و دستشوییش هم سر همه تلفن هم امروز و فردا می کشن گاز و برقش هم با دانشجوای بالا مشترکه

سایفر: نه آقا خونه می خوام نه ....

مرد بنگاه دار: اصلا خونه مجردی نداریم همینه که هست نمی خوای خوش اومدی...

سایفر....

.........................................

مرد بنگاه دار شماره 10: یه مورد دارم اکازیون آس آسه به جدم بولوار شهید .... رو می ری تا انتها قبل از میدونه هست که نیمه کاره بلدی؟ .... آره باریکللا بالای یه مغازه اس...

سایفر: مغازه اش چیه؟

مرد بنگاه دارشماره 10: نصفش نجاریه نصفش هم تراشکاریه

سایفر: فکر می کنید خونه رو می خوام برای تمرین تیراندازی یا تمرین درام؟ می خوام توش بخوابم آقا بالای این مغازه ها که .....

مرد بنگاه دار شماره 10: خوب شما که گفتید پولش براتون مسئله نیست یه خونه دربست هم دارم 450 هزار چوق پول پیش می گیره اجاره اش هم برجی 1700 چوقه براتون تا 1697 چوق پایینش میارم...

سایفر: ..... نه آقا خیلی ممنون

...............

مرد بنگاه دار شماره 17: یه خونه قدیمی دارم عالی...

سایفر: به به بفرمایید تر و تمیز که هست؟ من عاشق این خونه هام...

مرد بنگاه دار شماره 17: همین دیروز گچکار از توش بیرون اومده.

سایفر: این که عالیه حتی اگه پارکینگ و گاز هم نداشته باشه می تونم باهاش کنار بیام میشه بریم ببینیمش؟

مرد بنگاه دار شماره 17: اصغر این آقا مهندس رو ببر خونه بهجت خانوم رو نشونش بده

.......................

مرد بنگاه دار شماره 17: چی شد پسندیدین؟

سایفر: آقای عزیز مسخره کردی مارو؟ این که اولا طاقش داره میریزه پایین ثانیا گاز که نداره هیچی تلفن و کولر و حموم هم که نداره بعدشم من کی گفتم توی این خونه ها حاضرم برم که 12 تا اطاق کنار یک حیاتن و تو هر اتاق هم یه خانواده از برادران افغانی سکونت می کنن؟ خوبه گفتم بهت مهندسم مگه چمه که این خونه رو می ذاری جلوی من؟

مرد بنگاه دار شماره 23......

ادامه دارد

 

شنبه چهارم مهر 1388 توسط سایفر |

اگر به من باشه تجرد پیشه می کنم 1

 

 

اگر دندونی داشته باشی که گوشه اش پریده باشه یا سوراخ شده باشه می گویند باید پیش دندونپزشک بری و تعمیرش کنی یا از شرش خلاص شی. چون در چند هفته یا چند ماه آینده این وضعیت قراره بدتر بشه و بزودی به مرحله التهاب و دردناکی می رسه شاید عفونت کنه و عفونت به ریشه برسه شاید باعث بشه دندونهای دیگه ات هم خراب بشه. وضعیت فعلی هم زیاد دلچسب نیست. خوردن بستنی یا آب سرد با مشقت همراهه و نمی تونی لذت کافی رو ببری. حتی ممکنه که در شرایطی درد بگیره که دندونپزشک و دارو در نزدیکیت نباشه و مجبور باشی چندروزی رو درد بکشی. شاید هم این شرایط مصادف باشه با مشغله زیاد کاری یا یک گرفتاری که هر ساعت از وقتت برایت کلی گرانبها باشه و نخوای در دندونپزشکی حرومش کنی. عقل سلیم حکم می کنه که در اولین فرصت پیش دندونپزشک خوب بری و خیالت رو از آینده راحت کنی در عین حال از وضعیت فعلیت لذت بیشتری ببری.

اما مثلا در مورد من چه چیزهایی باعث میشه که این کار رو به تعویق بندازم؟ تقریبا ( و شاید متاسفانه ) من موقعی میرم دندونپزشکی که دیگه نتونم درد رو تحمل کنم. تعمیر دندون درد داره. یک چیزی توی ذهن هست که می خواد چیزهای بد را تا حد ممکن به عقب بندازه. اگر شما دو خبر یکی خوب و یکی بد برای شنیدن داشته باشید اول کدام را برای شنیدن انتخاب می کنید؟ من اول خوبه رو انتخاب می کنم. این باعث می شه که تا جاییکه میشه تحمل درد مته و سنگ فرز دکتر دندونپزشک و احساس سوراخ شدن مغزم و آمپول بسیار زیبایش را تا جایی که می شود به تاخیر بیاندازم. خب بستنی هم اونقدرا نمی خورم و برایم مهم نیست که نتونم نخوردنش رو تحمل نکنم. از طرفی شاید الان وقت کافی نداشته باشم. شاید پول کافی نداشته باشم ( از خرجهای تعمیرات دندون که خبر دارید ).  و از طرف دیگه یه چیز دیگه هم هست و با اینکه ضریبش در محاسبات پایین است اما نباید از قلم بماند و اون اینه که چه بسا قبل از اینکه دندونم به مراحل بحرانی برسه شاید اجلم رسید! شاید در یک تصادف فکم خورد شد .... و در نهایت نیازی به تعمیرات نشد؟

ظاهرا به بلوغ رسیدن یه جورایی مثل داشتن یه دندون سوراخ دار میمونه. وقتی که سنت به یه حدی رسید می گویند باید ازدواج کنی.

 

نکته انحرافی ۱: این بحث قرار است ادامه داشته باشد.

دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط سایفر |

تکذیبیه

 

 

بدینوسیله مطالب پست قبلی بالکل تکذیب میشود.

 

کردیم . نشد. با این چیزها شیرین بشو نیست. این تریاک سوخته.

مشکل از جای دیگه است.

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط سایفر |

و خدایی که از او می ترسم

 

 

 

3-

راستش به نظر من تصوری که از خدا هست همچین ربط زیادی هم به دین ندارد. مردم برای تصویر سازی به آموزه های دینی نیازی ندارند. اصولا اینکه که خدا چه جور موجودیست و چه ماهیتی دارد و ... موضوعاتیست که فکر کردن در آن در نظام دین ( شاید فقط اسلام ) شدیدا نهی شده است. ( می گویند اگر فکر کنید چون به نتیجه ای نمی رسید دیوانه می شوید. پیشفرض معین است. به نتیجه ای نمی رسید. (؟) ) معمولا خدا را از روی کارهایی که کرده است ( ماضی نقلی ) و کارهایی که می کند ( مضارع ) و صفاتش می شناسیم. صفاتی را تجربه می کنیم، صفاتی را هم می آموزیم.

2-

این صفات سطح بندی دارند. بعضیا فقط مال سنین 3 تا 10 سال است. مثلا اینکه خدا رئوف و مهربان است یا به این درد می خورد که انشا را با آن آغاز کرد و یا اینکه به کودک بقبولانیم که او هم باید با خدا مهربان باشد و او را دوست داشته باشد. "ببین خدا بهت دست داده تا باهاش بازی کنی ببین بهت چشم داده تا همه چیز رو ببینی پا داده تا راه بری... پس خدا مهربونه و دوست داره پس تو هم بچه خوبی باش و به حرف پدر و مادرت گوش کن " (*#%#$@) با اینکه کودک اول کمی گیج می زند ولی در نهایت قبول می کند. با اینکه بعضی وقتها شیطنت می کند ولی وجدانش همیشه به او اخطارهایی می دهد که نمی گذارد شیطنت به دلش بچسبد!

1-

 با درک مفهوم ( هرچند سطحی از ) جهنم، خدای مهربان زیاد دوام نمی آورد و با اولین تجربیات تلخ زندگی جایش را به خدای ممتحن و قهار می دهد. وای نه آتش ، قیر داغ، شکنجه، من غلط بکنم که بخوام غلط بکنم! اما وقتی آهسته آهسته اعمال بزرگترها را می بیند می فهمد که یا جهنم اینقدرا هم نباید بد باشد یا اینکه همه ماجرا را نمی داند و بعد با توبه آشنا می شود و خدای تواب را می شناسد. اگر خدای قاضی و قادر را ه به اینها اضافه کنیم. 99درصد صفات عملکردی خداوند که به درد مردم می خورد و از آن استفاده می کنند فراهم شده است.

0

دیگر صفات خدا صنفی می شود : برای کاسبها خدا رزاق می شود ( روزی رسان خداست ). برای پزشکها شافی می شود ( دوا از ما بود شفا با خداست ). برای دانشمندان خداپرست خالق و ناظم می شود ( جل الخالق! عجب نظم شگفت انگیزی !). برای خاله زنکها مقدر میشود ( خواهر هر چی خدا بخواد همون میشه ) برای آنهایی که میمیرند باقی می شود ( همه فانیند و او باقیست ) برای آنها که باید بمیرند و اسامیشان از رادیو اعلام می شوند قاسم و جبار می شود. معمارها هم که می گویند به نام یگانه معمار هستی! والخ.

1+

تا اینجا مقدمه بود. حرف اصلی من از اینجا شروع می شود که هیچ جا نگفته اند و هیچ جا ننوشته اند که خدا ترسناک است اما انسانهایی که من می بینم عجیب از خدا می ترسند. می دانم که تقوا را خدا ترسی معنی کرده اند و محبوبترین انسانها را هم نزد خدا باتقواترین آنها معرفی کرده اند و ترس از خدا را هم در واقع ترس از رفتار خود تفسیر کرده اند؛ اما ترسی که من می گویم ربطی به دین ( به ما هو دین ) ندارد. این ترس تا جاییکه شعور من می رسد از روان آدمیان بر می خیزد. جنسش از جنس ترس از جادوگر است. ترسی از جنس مرتکب شدن به حرمت، حرمتی از جنس تابوی قبیله. و طبق معمول خوب یا بد بودنش را خواننده قضاوت خواهد کرد.

2+

این ترس باعث می شود که یک فاصله تعریف شده را با خدا حفظ کنی. "باور می کنی که او خیلی سرش شلوغ است یعنی باید سرش شلوغ باشد این همه آدم و این همه کائنات و سیارات و رتق و فتق امور. به هر حال او پادشاه عالم است و بر اریکه قدرت تکیه زده است. مجبوری پرده ای را حایل قرار دهی. شاید یک شخص را. یک نفر را که می دانی به او نزدیک است را وسط می گذاری و از او می خواهی که حرفت را به او برساند. شاید یک نفر هم کم باشد ، هومممم! ممکن است دو نفر با هم باشند بهتر نتیجه بدهد. اصلا چه اهمیتی دارد؟ اصلا تو کم مقدار بی اهمیت مگر کی هستی که بخواهی وقتش را با خواسته های ناچیزت هدر دهی؟ تازه اصلا از کجا معلوم که قبول کند؟ به کسی بگو که اگر او به پادشاه بگوید در یک رودربایستی خواسته ات پذیرفته شود.... اصلا خدایی که بی واسطه حرفهای هر کس و ناکسی را بشنود چه تقدسی می تواند داشته باشد؟ "

3+

کمتر کسی با خودش این کلمات را تکرار می کند ولی در نهایت تصویری که از خدا برای آدمیان ساخته می شود چیزیست شبیه یک پیرمرد ریش بلند جذاب با چشمهایی خیره کننده و موهای لخت و سفید و بلند و البته ردای سفید بلند که بر تخت مرصع تکیه داده است و هزاران خدم و حشم مشغول اجرای فرمانهای اویند. این تصویر ( یا تصاویر مشابه را ) ادغام کنید با صفتهایی که از او می شناسید. نتیجه اش می شود .......؟

4+

نتیجه اش می شود اینکه نمی شود به او نزدیک شد. اسم او را هم به سختی می شود آورد. پس چاره چیست؟ چاره همان است یک جوری باید دم نزدیکانش را ببینیم تا محلمان بگذارند. پس مدام در حال مدح و سنای نزدیکان ایشانیم. در روز تولدشان (مثلا) شادیم مهمانی می دهیم و شیرینی تعارف می کنیم. لباس روشن می پوشیم و به هم تبریک می گوییم. در سالروز فوتشان یا فوت پدر یا پدرجدشان اشک و زاری راه می اندازیم که در عزای پدرمان راه نمی اندازیم. خود را بعضا تا حد مرگ می زنیم. و ثابت کرده ایم که حتی رضای خود خدا در این میان برایمان مهم نیست. چون دست به هر مردم آزاری ای می زنیم تا فقط مجیز نزدیکان خدا را بگوییم. به خود می گوییم اگر یک قطره برایش اشک بریزیم دیگر هیچ آتشی بر ما کارگر نیست. و اوست که می تواند مشکلات ما را رفع کند. ( و البته رفع مشکلات اوجب است از آتشی که که دیده است و که خبر آورده است؟ ) در کل عمر خود نوکریشان را می کنیم. "حتما اثر دارد. شفاعتمان را می کند. "

5+

خود پادشاه نمی آید که حواسش به کارهای ما باشد. یک فرشته می گذارد روی دوش راست و دیگری را روی دوش چپ که کارهایمان را یادداشت کنند. بعد از مرگ هم که خودش از ما سوال و جواب نمی کند. نکیر و منکر را می فرستد. قاعدتا خودش هم پای ترازو نمی ایستد که سنگینی اعمال را بسنجد. شیپور را اسرافیل می زند و جانها را هم که عزراییل می گیرد. رابط فقط جبرییل است که او هم کاری به کار عوام ندارد. سراغ برخی از خواص می رود. از این همه انسان و حتی از میان این همه خواص فقط موسی با او حرف زده است. از او چیزی نباید پرسید. چون حکیم  است و حتما به صلاح ما رفتار می کند. شکایت کردن کار نابخردان است اصولا. از نگاه کردن به چشمهای خدا باید ترسید. اصولا از هرگونه مواجه شدن با او باید ترسید.

6+

 اسم او را هم نمی شود نوشت. هرجا که لازم شد به جای اسمش نقطه می گذاریم. مبادا کسی نوشته اسم او را لمس کندفکر کردن به پادشاه هم که دیگر اسمش را نیاور. دهانت را ببند. دیوانه .

7+

ذهن انسان موجود عجیبی است. وقتی برای کسی واقعه ای را تعریف می کنی صحنه هایش را برای خود می سازد. برای خودش زاویه دوربین تعریف می کند و چیزی را که می شنود از زاویه ای که دوست دارد تماشا می کند. آینده اش را هم همینطور می بیند. برای آن تصویر می سازد. با خیلی از جزئیات. البته بستگی زیادی به تجاربش در دنیا دارد.

ذهن ما مجرد ترین مفاهیم را هم به صورت متصور می شود. تصوری که از خدا در اذهان است ساخته شده است از چیزهایی که شنیده است و آموخته است و تجربه کرده است. به هر حال هرچند که ذهن خلاقی داشته باشیم گوشه هایی از این تصویر تاریک است. شک دارم که این تاریکی مسبب آن ترس باشد.

8+

می خواهم گریزی به اصالت ها بزنم. خدایی تنها منبعیست که تمام اصالت ها را در خود دارد. – که اگر نداشت شایسته خدایی نبود - اصالت دانایی، قدرت، آزادی،.... همه در او جمعست. نباید از کسی که همه چیز را دارد – آن هم همه همه اش را – ترسید؟ شاید علت آن ترس این باشد. شاید هم از جهل باشد. شاید هم اصلا ترس نیست. چیز دیگریست. شاید واقعا احترام است. نمی دانم.

 

 

نکته انحرافی 1: یادم میاد که یکی از دروس دینی زمان بچگی به این اختصاص داشت که معلم مجبورمون می کرد که بدون استفاده از انگشت شست دکمه هامون رو باز کنیم یا ببندیم. کار بسیار مشکلی است. طبیعی است که نمی توانستیم. معلم که استیصال ما را میدید با لبخندی می گفت که ببینید خدا چقدر مهربان است که به ما انگشت شست داده است تا دکمه هایمان را ببندیم!! من بلند شدم و گفتم آقا اجازه! اگر آدما انگشت شست نداشتن که دکمه رو اختراع نمی کردن! لباساشون رو زیپی می ساختن که راحت بسته بشه !.

نکته انحرافی 2: در قبرستان قدم می زدم. برای زیارت اهل قبور دعایی سفارش شده است که در ورودی قبرستانها می زنند و مردم بعضا می خوانند و برای آرامش روح اموات می خوانند. کنار یکی از آرامگاه های خانوادگی موجود در این قبرستان جلو خنده ام را نتوانستم بگیرم. این دعا را روی سنگ حک کرده بودند و بر روی پایه ای نصب کرده بودند و در همه جای اسم الله نقطه گذاشته بودند. جالب است که اگر کسی اسمش هم عبدالله باشد در همه جا اسمش را عبدا... می نویسد. خدا شفایم دهد!

نکته انحرافی 3: رابطه ما با خدا شده است چیزی شبیه رابطه دربان ساختمان کمپانی مایکروسافت با رییس هیات مدیره آن کمپانی. درست است یا غلط؟

نکته انحرافی 4: به نظرم می رسد کلا باید تجدید نظر کرد. برای خیلی ها تجدید نظر لازم نیست. آنها تازه باید نظر کنند.

نکته انحرافی 5: مثل همیشه آشفته حرف زدم. ببخشید. البته برای من مهمتر از جواب، طرح سوال است.

 

 

خوش و خرم و سرگردون باشید عزیزان.

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط سایفر |



انسان بدون زیور و حتی بدون لباس
انسان عریان را می جویم






نوبت عصیان است.


ماتریکسیات
آزاد
تعصبیات
انتخاب و ماتریکس
اصالت

قالب وبلاگ

RSS 2.0

دريافت کدهاي جاوا براي وبلاگ شما
free counters

Design By Parstheme